الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
803
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
اشكى كه مانند مرواريدى تازه و بزرگ روى گونهها سرخفام او در هنگام مفارقت و سفر از چشمهاى سرمهزده و زيبايش ريزان شد . [ پس از كنيز اجازه خواست و كنيز گفت : ] آنهنگام كه ماه درخشان خواست تا رو به افول گذارد و غايب شود پس همانا عاشق در هنگامه سفر و جدايى مفتضح مىشود و آبرويش مىرود . 1974 - خريدار مرگ شعرى از وزير ملهب هنگامىكه به نكبت دچار شده بود : الا موتا يباع فأشتريه ؟ * فهذا العيش ما لا خير فيه إذا أبصرت قبرا قلت شوقا * ألا يا ليتني أمسيت فيه * * * آيا مرگ را مىفروشند تا آن را خريدارى نمايم ، چراكه در اين زندگانى خيرى نيست . و هرگاه قبرى را مىبينم از شوق مىگويم كه اى كاش عصرگاه من در آن باشد . 1975 - طالب روزى أسيغ الغيظ من نوب اللّيالي * و لا يشعرن بالحنق المغيظ و أرجو الرزق من خرق دقيق * يسد بسلك حرمان غليظ و أرجع ليس في كفيّ منه * سوى عضّ اليدين على الحظوظ ( سيّد رضى ) * * * همواره به آسانى و راحتى ، خشم و ناراحتى خود را از گرفتارىهاى شبانهروزى فرو مىبرم و آن ناراحت و عصبانى خبردار از گلوگير شدن خود نمىشود . به دنبال روزى هستم از شكافها و روزنههاى بسيار باريكى كه با رشتههاى محكم فقر و حرمان بسته شده است و همواره از طلب رزق و روزى برمىگردم در حالىكه در دستان من چيزى از آن ، مگر گزيدن دست باقى نمانده است . 1976 - شرف مرگ لم يبق من طلب العلى * الا التعرّض للحتوف